قهرمان ميرزا عين السلطنه
7017
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
آقا محسن عراقى را . خانهء من شب ماه رمضان اين صداها ( حاجى آقا مصطفى پسر مرحوم حاجى آقا محسن چند سال قبل والى اعظم را عقد كرد . بعد از دو سال والى اعظم نكول كرد ، مرافعه برخاست كه آن مرافعه تاكنون باقى [ است ] . چندى است دو هزار و پانصد پول و تمام آنچه داده بود عراق فرستادهاند . هنوز معلوم نيست طلاق بدهد . والى اعظم به اين جهات خودش را ناچار است مشغول كند . چون سوگلى هم است و گرفتار هم شده نمىتواند حرفى بزند . اساسا فخر الملك قهر است و حرف نمىزند . نزدش هم نمىآيد تا روزىكه طلاقنامه به دستش برسد . من روشنك را گفتم برو به بتول بگو مجلس را گرم كن ( بتول « 1 » در خانههاى ما رفتوآمد دارد . همشيرهاش كبرى معلمهء جان جان است كه تازه شوهر كرده است ) . فخر الملك گفت ديگر اين صداها بهگوش من و شما مزه نمىدهد . مشغول كه شدند فخر الملك گفت بد نمىخواند . گفتم دهان گرمى دارد . كمى گوش داد گفت آرى . اما بگو بدانم خوشگل هم هست . گفتم جوان است . گفت مىگويم خوشگل است . گفتم شوهر ندارد . گفت آنكه من مىپرسم جواب بده . گفتم مىخواهيد چه كنيد . خندهء طولانى كرد . گفت دنيا به خيال است . بارى پس از يك ساعت توقف برخاستم رفتم بيرون . عز الممالك و فكر قسم خوردن از روشنك حال حاجى وكيل را پرسيدم ، گفت مجلس رفته . امروز از ظهر كه آمد منزل گوشهء اطاق نشسته و فكر مىكرد . گفتم چرا . گفت براى قسم خوردن . به سر خودت آقاجان سرش دولا توى پايش بود تا غروب . من سربهسرش مىگذاشتم . پيش از هرقدر كه ممكن بود ساكت باشد ساكت بود . سرش را بلند كرد گفت ديگر اجدادت را مىجنبانم ، من يك شيشكى در كردم . گفتم به خدا اگر قسم نخورى سه تا خواهرهايم را صدا مىكنم بقدرى كتكت مىزنيم كه صد تا قسم روبرويمان بخورى . پاشو ، پاشو افطار كن ، زود زود برو قسم بخور و هزار فحش هم به هرچه جمهورى بود از اول تا آخر دادم . دلم خوب خنك شد . خداحافظ كرده آمدم . براى روز عيد سلام خبر كرده است . اما از امروز خودش را به كسالت زده و ناخوشى را براى عدم حضور سلام بهانه قرار داده . امشب هم وكلا قسم مىخورند . دو سه هزار
--> ( 1 ) - در قصيدهاى ايرج ميرزا در وصف بتول گفته است : بس است آنچه شنيدى تو يا بگويم باز * بتول بود و قمر بود و ماه و پروين بود بتول چارقدى بر سرش ز منسوجى * كه نسج آن غرض از كارگاه تكوين بود بتول تا آخر عمر در خانوادهء ما رفتوآمد داشت . ( مسعود سالور )